نان و پیاز
صادقانه ترین دغدغه های عاشقانه
و انبوه کسالت داده بر من درست مانند اینکه می سرایم به هر کاری صداقت داده بر من تنت را سیب می کارم فرشته دو دسته بر تو می بارم فرشته ولی فصل که حاصل می گرفتی به باغت زندگی دارم فرشته آهو چقدر می چرد اینجا مگر چرا؟ با یک نگاه می رمد از ما مگر چرا؟ آهو برای گرگ شکار آفریده شد آهو برای لذت دنیا مگر چرا؟ اینجا چقدر قسمت آهو بد است بد هر گرگ را رسیده به صدها مگر چرا؟ هی لطف مهربانی و هرچه که هست نیست آری! فقط تا دم ارضا مگر چرا؟ این گرگ دوباره صاحب هفاد آهو هست؟ باز هم سوال جناب خ.. مگر چرا؟ چشمم به چشم مست تو تا هم کلام شد شعر و شراب و قهوه و قلیان حرام شد حتا برای دست کشیدن به سینه ات صد ها هزار نطفهی من قتل عام شد قلبم شبیه عکس که باهم گرفته ایم آبستن شکستن صد ها پیام شد آری! شبیه دیدن مان، "کاروان صلح" در آخرین بیت، بوتل ودکا تمام شد سلام دوستان عزیز! عکس بالا آرین جان برادر زاده ام است که شش ماه دارد و با مادرش در امریکا زندگی می کند و پدرش در سویزرلند به سر می برد. گرسنه شدن بهانه ی خوبیست برای گریستن دردت را حس می کنم جان کاکا گفتن از امواج انتر نت فقط آواز است عاطفه ام را به کدامین امواج بسپارم احساساتم را مرز ها به گلوله می زند لبخندت را عکس می گیرند تا من وپدرت در آسایش زندگی کنیم عکست را به آغوش می گیرم برمن بشاش تا حس کنم دوستم داری تاجیک بودنت را حس می کنم نا آرامی هایت پرورشگاه را به سر می وردارد به لا لایی انگلیسی خوابت نمی برد آرین ! دوست دارم معلم باشی جیغ بزن! گریه کن! که مادرت حقوق بیاموزد وتصور دل انداختنت اورا لیسانس بدهد تا آغوش پدرت را از بی تویی یخ نزند سلام دوستان عزیز ! این غزل دیر بود فقط بیت اولی اش سروده شده بود و بس امروز شش بیت شد ببینید کار خوب شده یا یک بیت می بود خوب بود این سیب های تازه که دارند می رسند جز یک نگاه داغ بدستم نمی رسند این سیب های شوخ مرا گیچ می کنند یک لحظه ی شکار نگاهم که می شوند انگار در برابر من چشمه ی غزل در عمق چشم های تو لبخند می زنند آهو مثال داده خودش را به چشم تو با آنکه هیچ گاه به چشمت نمی رسند یک روز گر خدا بکند نبض نبض من بر دشت و تپه های تنت دست می چرند همواره از زمانه همین است خواهشم یک جفت سیب و قهوه و قلیان و چای وقند سلام دوستان عزیز! یک چشم الغزل تقدیم تان چشمان تو ولچک زده دستان غزل را لب های تو سر بند زده دریای عسل را دستان تو بر گردن بیت نسروده شاعر شده چشمان تو مصراع اجل را یک عمر شده دست من و دامن چشمت چشمان تو زولانه کند آدم شل را لب های تو سر بسته ترین بوتل ویسکی ست یک لب بفشان مست بکن مرد کسل را دل منتظر و عاشق رو ییدن سیب است تا باغ تنت تازه کند ماه حمل را صد شاخه اگر میوه کند خم شود از عشق عاشق نشوم غیر تو هر خام و ختل را دوستان عزیز حرف (د) را در مصراع دوم ببخشید. ملایک ها مترسک باشه برمن ...که سالروزم مبارک باشه بر من و سا لم بد تر از هر سال میشه به چشمانت اگر شک باشه بر من زندگی خیلی عزیز است اگر در یابی مثل یک چیز لذیز است اگر دریابی زندگی آب زلال است اگر نوشت شد زندگی آب تمیز است اگر دریابی زندگی شعر نفس ها و دقایق هاست زندگی شعر غلیظ است اگر دریابی زندگی مجری بر نامه ی خوشبختیست گاهی هم مثل کنیز است اگردریا بی زندگی بستر خوبیست به هر چیز شدن زندگی صرف دو چیز است اگر دریابی زندگی لحظه ی خوشحالی هر آدم هر که خوش نیست مر یض است اگر دریابی اطاق خوابگاهم گشته چشمت عزیزم زادگاهم گشته چشمت دوصد چپتر زچشمت درس خواندم وچشم بسته راهم گشته چشمت ترا یک صد دو بیتی دوست دارم به چشمت شعر تازه می نگارم تو و قهوه تو و قلیان تو و شعر دلم را پیش پایت می گذارم ترا مصراع به مصراع می سرایم وراس چشمت از در می برایم برای اینکه لانگ شاتت بگیرم به بالا خانه ی مان می برایم چرا عاشق همیشه غر قه در یاس ؟ چرا عاشق خراب و زار و بی کس ؟ چرا شعر و چرا دیوانه گی ها ؟ فقط یک جمله دوستت دارم و بس به را ه من دو آدم مانده دختر میان ماو مریم مانده دختر زچشمانش دو دانشکده دورم به راه چشم من بم مانده دختر سلام دوستان عزیز! این هم دو غزل تازه تقدیم تان دنیا قیا مت است که تا می رسم به تو "دنیا ی من تویی که فقط می دهم به تو" دنیا مرا به تور تو ماهی گر فته است زندانی ام به زندگی و می تلم به تو شاید خدا برای توام آفریده است مانند سر سپرده ی دم می دهم به تو من بر خلاف هر که درین عالم بزرگ دل را به باد می دهم و می وزم به تو روزی اگر بیایی و مهمان من شوی چایی ز شعر و عا طفه دم می کنم به تو عزیزان غزل زیز را به ادامه ی یکی از غزل های (شایان فریور) که به همین وزن و قافیه است سروده ام. لیلا ! تو گاهی زیر نظر می کنی مرا گاهی دچار خوف و خطر می کنی مرا گاهی به سمت سجده ی من قبله می شوی گاهی سفیر جای دگر می کنی مرا لیلا ! به شهر عشق پناهنده می شوی یکبار مثل جاده سفر می کنی مرا لیلا ! چرا تو از خدا جلو عشق میگری در جمپ و جول جاده تکر می کنی مرا ؟ لیلا ! قسم به هر چه حقیقت به جان تو صد بار می کشی له و لبر می کنی مرا لیلا ! بیا و بگذر ازین شف شفت دگر یک گپ به چشم عشق نظر می کنی مرا ؟ غزل بالا درمصراع هفتم کلمه ی( می گیر ی ) بخاطر وزن قصدن به شکل گفتاری اش آمده است. وقتی که در تو سیر و سیا حت کند لبم ای کاش ، با دو بوسه قناعت کند لبم بگذار آیه آیه لبت را عزیز من! در لای خود گرفته تلاوت کند لبم بگذار تا وجب به وجب بوسه ات زنم تا آنکه رفته رفته جراحت کند لبم شربت! تمام شیره گی ات نوش جان من ازهرچه لذت است ، روایت کند لبم یک قرن میشود که زهم خوابه گی لب یک بار هم نشد که حکایت کند لبم صاحب لبی که ازتو لبالب شده لبم! می برمش که از تو شکایت کند لبم عزیزان سال نو تان مبارک! یک غزل که خیلی صادقانه سروده شده تقدیم تان! باورم کن صادقانه خیلی نازی دخترک دل به دل راه می کنی و دلنوازی دخترک شک ندارد هیچ کس حالا به یکتا بودنت از همه زیبا تری و یکه تازی دخترک تو به دنیا هیج امثالی نداری نازنین جز که با حور بهشتی هم ترازی دخترک از توانم نیست فورمول لبت را حل کنم گپ حسن تو گذشته از ریاضی دخترک عشق ما را ساده می گیری و روزی می رسد کم کمک بازی به بازی دل ببازی دخترک نازنین! با این غزل بسیارتوصیفت نشه با همه خوبایی هایت بسته بازی دخترک با ضمیر پر از احساس و هوس درگیرم با خدای که کند هست قفس در گیرم وزبازوی کماکان خودم ممنونم با عصای مدد و چوب و چگس درگیرم عادتم نیست به هر خم عسل بنشینم با همین ویژه گی نحس مگس درگیرم از همان اول عاشق شدنم تا امروز بخدا هیچ به هیچ با همه کس درگیرم به سر هیچ گپی راهی صد محکمه ام تا نفس هست نفس تا به نفس درگیرم چرا آدم همیشه زار و خسته ؟ چرا آدم پرو بال شکسته ؟ چرا آدم بدون غم نمیشه ؟ چرا آدم کسی را می پرسته؟ *** مرا دیوانه می سازی نتاشه خوشا بر حال کس عاشق نباشه من و لب تاب و ویب و این شب شعر به یادت دست هایم بر علاشه *** زرنگ و تیز و چالاک است دختر شبیه طعم یخ ناک است دختر به هرجا باشه پروایش ندارم کمی ترسم که بی باک است دختر *** عسل جان و عسل مال و عسل دل عسل دلداده ی اشعار بیدل عسل رفته دلم دیوانه گشته عسل باشد نباشد هیچ مشکل *** ودوستت دارمت هم یک کمال است ضمیر عاشقی نیرنگ و چال است اگر معشوقه ات بوسه نمی داد بگو سودا ی ما چشک حلال است *** عسل جان آمد و عمرم عسل شد عسل خوردن عسل بودن عمل شد تمام زندگی فصل خزان بود عسل آمد خزان رفت و حمل شد *** کوله بارغم به دوشم هستی من مال عشق از ازل تقدیر من در گیر با جنجال عشق عشق از من من ز عشق و غر ق در دنیا ی عشق من پر پر رنگ وپر پر زینتی در بال عشق هر که گیرد فال حافظ را زنول مرغ عشق از من و از روز گار من بگوید فال عشق یاکه من شاگرد دوکان محبت می شوم می نشینم من سر دخل و سر پر چال عشق آه ! که از چشم و زبان دخترک افتاده ام سر نوشتم دست این وآن چون دسمال عشق
یک زمان وجدان به پای میز گیردم می برد
تامن ودل را کند قانع به پرس و پال عشق *** من از خود و دنیا و تو دل سرد گشته ام غرق غریو و وسوسه و درد گشته ام تا انتها ی جاده ی غم می روم به خویش در کوچه های غمزده ولگرد گشته ام دیگر به قدر هیچ به من روی نمانده است من در تمام دهکده رنگ زرد گشته ام من از برای خودم هیچ ری نمی زنم جز یک سخن که گفته ی نامرد گشته ام *** گفتم به هیچ خانه خالی دگر پرده ام نکن فقط همین بکن ... که تو بی پرده ام نکن رسوای خلق خلق شدم ازخاطرت عزیز دیگر مرا تو پشیمان کرده ام نکن عاشق نگشته ام بخدا و به تو قسم دیگر شمار کیفر ناکرده ام نکن دیگر زنوک دست بگیر به بندش نرس گفتم غلام عشق تو ام برده ام نکن *** باتو ازحال دل زارم یک عالم گفته ام باتو هرچه گفته ام از روز و حالم گفته ام باتو هر چه گفته ام ازهست وبودم رک و راست باتو من از هر نفس از هر مجالم گفته ام باتو من از تب خوشی ها با تو از بی تابی ها باتو من از هر پر و از برگ و بالم گفته ام باتو من از روز اول صاف وساده بوده ام باتو من از از زندگی از شور و حالم گفته ام باتو گفتم حال دل را هرچه بوده مفت وجفت نوش جانت نازنین! کار محالم گفته ام دوست می دارم ترامن از دل وجان نازنین! باتومن از آرزو ها از وصالم گفته ام


