تبليغاتX
نان و پیاز

نان و پیاز

صادقانه ترین دغدغه های عاشقانه

جرأت نمی کنم بخدا عاشقت شوم

ای نازنین سر به هوا! عاشقت شوم؟

نه، نه نمی شود به تو هم فکر بد کنم

باید که بی دروغ ریا عاشقت شوم

دنبال هیچ پرسش عقلم نمی روم

منطق ندارد این که چرا عاشقت شوم

با این ردیف مسخره چیزی نمی شود

باید غزل شروع شوه با عاشقت شدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/20ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

کار های مظهرالدین سعدی یکی از شاعران جوان و تازه کار کاشانه را از این آدرس بخوانید.

www.damana.blogfa.com

از این که خیلی دیر شده بود بروز نشده بودم از همه دوستان معذرت می خواهم. مخصوصن از اونهای در بخش نظریات از بروز نشدنم شکایت کرده بودند.

به هر حال اینبار با یک غزل و یک سپید میزبان همه دوستانم.

 

چشم هایم را که می بندم

هزار و یک دیدنی دارم

چشم هایم را که می بندم

ولگردی هایم را ورق می زنم

روزمرگی هایم را توجیه نمی کنم

تف می اندازم به زندگی

قسمتم را با هیچ کس قسمت نمی کنم

و هیچ کس را قسم خودم نمی بینم

چشم هایم را که می بندم

چند پهلوی زندگی را پهلو می خورم

و باز از پهلوی چپ

                       رمی خیزم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

سلام به دوستانی که درب این خانه رای می گشایند.

راستش بعد از چند ماه، یادم آمد که من هم ویبلاگ دارم.


هی می رسی و حال مرا می زنی به هم

من مانده‏ام که دور شوم از تو یک‏ رقم

 

کوشش نکن که باز تعارف کنی به من

من سیب های له شده‏ات را نمی‏مکم

 

خانم برو که هیچ مجالی نمانده است

از دست دست‏های شما خسته شد تنم

 

حالا که درد‏های دل من مثل شده

از چشم‏های خسته‏ی یک مرد می‏چکم

 

هرچند قصه‏های تو باب قصیده است

این بیت آخرست، به رویت نمی‏کشم

 

 



غزل کاریده دل را دختر سک 

و از خود می روم تا دختر سک

اگرچه دل زتو کنده نمی شه 

مگر مجبورم حالا دختر سک

 

 


دعا کردم برایت تا بیایی

خدای عاشقی و آشنایی

تمام شب برایت شعر گفتم

تو هم شعری برایم می سرایی

 

 


گمانم میشه کارم کم کمک شد

دو چشم ما بهم آب و نمک شد

ولی وقتی که گفتم دوست دارم

روان دخترک یک رقمک شد




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

وبلاگ کاشانه‏ی نویسندگان بروز شد

آدرس: http://kashaana.blogfa.com/


شعر و شراب عادت بد در تو حل نشد

شرمنده ام که مشکل من با تو حل نشد

شاید تلاش کردی که آدم کنی مرا

اما قبول کردی که این مبتذل... نشد؟

حالا قبول کن بخدا از برای تو

دیوانه هرچه کرد برایت بدل نشد

آنم که لحظه لحظه ترا رنج داده ام

زهر هلاهلم که برایت عسل نشد

چیزی نمانده  شعر و شعورم گریخته

این درد محض بود که شاید غزل نشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

 نگاه کردم بلی؛ اما به شوخی

نشستن ها تبسم ها به شوخی

ولی شاید دگر شوخی نمیشه

که رسمن عاشقم حالا به شوخی


میان هر دو بوسه یک دوبیتی

بگو شاعر! بگو یک لک دوبیتی

دوبیتی طعم لب را داره در پی

خدایم گشته‏یی بی شک دوبیتی


زرنگ و تیز و چالاک است دختر

سراسر سیب، نه ناک است دختر

به هرجا باشه پروایش ندارم

کمی ترسم که بی باک است دختر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

سلام دوستان عزیز!

عکس بالا  آرین جان برادر زاده ام است که شش ماه دارد و با مادرش در امریکا

زندگی می کند و پدرش در سویزرلند به سر می برد.

این شعر تقدیم به آرین شیرین که دوستداشتنی ترین طفل دنیاست

 

گرسنه شدن بهانه ی خوبیست

برای گریستن

دردت را حس می کنم

جان کاکا گفتن از امواج انتر نت

فقط آواز است

عاطفه ام را به کدامین امواج بسپارم

احساساتم را مرز ها به گلوله می زند

لبخندت را عکس می گیرند

تا من

           وپدرت در آسایش زندگی کنیم

عکست را به آغوش می گیرم

برمن بشاش

تا حس کنم دوستم داری

تاجیک بودنت را حس می کنم

نا آرامی هایت

پرورشگاه را 

                به سر می وردارد

به لا لایی انگلیسی  

خوابت نمی برد

آرین !

دوست دارم معلم باشی

جیغ بزن!

گریه کن!

که مادرت حقوق بیاموزد

وتصور دل انداختنت

اورا لیسانس بدهد

تا آغوش پدرت را از بی تویی

                                      یخ نزند 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

 

سلام دوستان عزیز !

این غزل دیر بود فقط بیت اولی اش سروده شده بود و بس

امروز شش بیت شد ببینید کار خوب شده یا یک بیت می بود خوب بود

 

 

این سیب های تازه که دارند می رسند

جز یک نگاه داغ     بدستم نمی رسند

این سیب های شوخ مرا گیچ می کنند

یک لحظه ی شکار نگاهم که می شوند

انگار در برابر من چشمه ی غزل

در عمق چشم های تو لبخند می زنند

آهو مثال داده خودش را  به چشم تو

با آنکه هیچ  گاه  به چشمت نمی رسند

یک  روز  گر خدا بکند  نبض  نبض  من

بر دشت و تپه های تنت دست می چرند

همواره از  زمانه همین است خواهشم

یک جفت سیب و  قهوه و قلیان و  چای وقند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

 

 

سلام دوستان عزیز! یک چشم الغزل تقدیم تان

 

چشمان تو  ولچک زده دستان غزل را

لب های تو سر بند زده دریای عسل را

دستان تو بر گردن بیت نسروده

شاعر شده چشمان تو مصراع اجل را

یک عمر شده دست من و دامن چشمت

چشمان تو زولانه کند آدم شل را

لب های تو سر بسته ترین بوتل ویسکی ست

یک لب بفشان   مست بکن   مرد کسل را

دل منتظر و عاشق رو ییدن سیب است

تا باغ تنت تازه کند ماه حمل را

صد شاخه اگر میوه کند خم شود از عشق

عاشق نشوم غیر تو هر خام و ختل را

 

دوستان عزیز حرف (د) را در مصراع دوم ببخشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

یک دوبیتی فقط برای سال روز تولد خودم ۳ جوزا

 

 

ملایک ها مترسک باشه برمن

...که سالروزم مبارک باشه بر من

و سا لم بد تر از هر سال میشه

به چشمانت اگر شک باشه بر من

 

زندگی خیلی عزیز است    اگر در یابی

مثل یک چیز لذیز است   اگر دریابی

زندگی آب زلال است   اگر نوشت شد

زندگی آب تمیز است   اگر دریابی

زندگی شعر نفس ها و دقایق هاست

زندگی شعر غلیظ است   اگر دریابی

زندگی مجری بر نامه ی خوشبختیست

گاهی هم مثل کنیز است   اگردریا بی

زندگی بستر خوبیست به هر چیز شدن

زندگی صرف دو چیز است   اگر دریابی

زندگی لحظه ی خوشحالی هر آدم

هر که خوش نیست   مر یض است   اگر دریابی

 

 

اطاق خوابگاهم  گشته چشمت

عزیزم زادگاهم  گشته چشمت

دوصد چپتر زچشمت درس خواندم

وچشم بسته راهم  گشته چشمت

 

ترا یک صد دو بیتی دوست دارم

به چشمت شعر تازه می نگارم

تو و قهوه  تو و قلیان  تو و شعر

دلم را پیش  پایت  می گذارم

 

ترا مصراع به مصراع می سرایم

وراس چشمت از در  می برایم

برای اینکه  لانگ شاتت بگیرم

به بالا خانه ی مان  می برایم

 

چرا عاشق همیشه غر قه در یاس ؟

چرا عاشق خراب و زار و بی کس ؟

چرا شعر و چرا   دیوانه گی ها ؟

فقط یک جمله   دوستت دارم و بس

 

به را ه من دو آدم مانده دختر

میان ماو مریم مانده دختر

زچشمانش دو دانشکده دورم

به راه چشم من بم مانده دختر

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط بکتاش _روش  | 

 

سلام دوستان عزیز!

این هم دو غزل تازه تقدیم تان

 

دنیا قیا مت است که تا می رسم به تو

"دنیا ی من تویی که فقط می دهم به تو"

دنیا  مرا به تور تو  ماهی گر فته است

زندانی ام به زندگی و می تلم به تو

شاید خدا برای توام آفریده است

مانند سر سپرده ی دم می دهم به تو

من بر خلاف هر که درین عالم بزرگ

دل را به باد می دهم و می وزم به تو

روزی اگر بیایی و مهمان من شوی

چایی ز شعر و عا طفه دم می کنم به تو

 

 

عزیزان  غزل زیز را به ادامه ی یکی از غزل های (شایان فریور) که به همین وزن و قافیه است سروده ام.

 

لیلا !  تو گاهی زیر نظر می کنی مرا

گاهی دچار خوف و خطر می کنی مرا

گاهی به سمت سجده ی من قبله می شوی

گاهی سفیر جای دگر می کنی مرا

لیلا !  به شهر عشق پناهنده می شوی

یکبار   مثل جاده سفر می کنی مرا

لیلا !  چرا تو از خدا جلو عشق میگری

در جمپ و جول جاده تکر می کنی مرا ؟

لیلا !  قسم به هر چه حقیقت به جان تو

صد بار می کشی   له و لبر می کنی مرا

لیلا !  بیا و بگذر ازین شف شفت دگر

یک گپ   به چشم عشق نظر می کنی مرا ؟

غزل بالا درمصراع هفتم کلمه ی( می گیر ی ) بخاطر وزن قصدن به شکل گفتاری اش آمده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط بکتاش _روش  |